تبليغاتX
اشعار و نیایش
دست نوشته های یک . . . .

 

برو       برو     برو

 

دیگه نمی خوام صدات کنم

دیگه نمی خوام نگا ت کنم

دیگه نمی خوام حتی تو خواب یک لحظه یادت بکنم

دیگه نمی خوام پیشم باشی

دیگه نمی خوام گلم باشی

دیگه نمی خوام برای من عزیز تر از نفس باشی

 

برو       برو     برو

 

دیگه نمی خوام که بازبگم دوباره محتاج توام

دیگه  نمی خوام بگم ببین خراب دیوار توام

 

برو       برو     برو

 

دیگه نمی خوام نگاه تو دوباره خامم بکنه

دیگه نمی خوام گریه هات اسیر و رامم بکنه

دیگه نمی خوام غصه هات بگیره خاکم بکنه

 

برو       برو     برو

 

دیگه نمی خوام برای تو یه قطره اشک فدا کنم

دیگه نمی خوام حتی یه بار اسم تو صدا کنم

دیگه نمی خوام با خنده هام غصه هاتو رها کنم

 

برو       برو     برو

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 15:41  توسط یونس قاسمی   | 

اینک این شیر ژیان و پهلوان                    می کشد دادی بلند از قعر جان

کی روبهان خوار سیرت در جهان              من ازین پرده برفتم بی نشان

آرزوی مست بودن هست شد                  لیک از این رفتن نشانش حذف شد

گم شدن از نام سر درندگان                    می کند شیر ژیان راقهرمان

نام او خارج زنام بد دلان                          فکر او اندیشه حق باوران

شاید این پرده بیفتد از کنار                      رو شود دست دد قلاده دار

افسوس

تا که بود شیر ژیان در جای خود                می گذشت ا ین روزگار در کار خود

پست دیو بی خرد با خود چه گفت            بعد اندک نقشه ای چون باز خفت  

بعد بیداری چه شد آن دیو را                    که ندیددست خدای شیر را

این تقلاهای بی  اندازه چیست                بهر آزادی یلان را ناله نیست

تو اشارت کن رئیس جنگلان                    چون به سوی نور تازد بی گمان

می رود سوی نشانش ، ارغوان               کور گردی ای رئیس بزدلان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:30  توسط یونس قاسمی   | 

 

 

در اندیشه رسیدن به مقصود گاهی فکر می کنم

 

فکر می کنم یا حرف می زنم ؟ شاید فکر می کنم . یا شاید می بینم .

 

نگاهی عمیق به افکار بلند و زیبایم مرا به کجا ها خواهد برد .

 

او نیم نگاهی به من خواهد کرد و خواهد پرسید .کجائی ؟

 

لبخند می زند و دوباره سوال می پرسد .اگر صدای مرا می شنوی پاسخ بده .

 

و من به او می گویم نزدیک تو ....

 

گاهی جای من و جای او تغییر می کند . قدرتش مرا جذب  ؛سر به زیریش مرا عاشق ؛صبر و حوصله اش

 

مرا پایبند تر ونگاه مهربانش مرا شیفته خود می کند .

 

زبان شیرین و نام شیرین ترش چقدر دوست داشتنی است .

 

من هم مانند تو از اندیشیدن در جاده های بی مقصد و رفتن به کوههای بی قله و نوشیدن آب های بی چشمه پریشان و حراسان نمی شوم  .

 

گاهی لذت می برم ؛ گاهی می خندم و گاهی در کوچه های سبز خیالم و در مسیر رسیدن، به آرامی قدم می زنم .

 

خوب ! شاید تو با خود بگوئی چه کسی تو را می شناسد .

 

من به تو می گویم چه کسی تو را می شناسد .و تو لبخند می زنی و من لبخند می زنم .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:32  توسط یونس قاسمی   | 

 

کور بودم و هر لحضه که می پنداشتم

 

می توانم در دشت همچو آهو به تماشای نسیمی بدوم

 

خواب را دور زدم

 

دل دیوانه خود را به نسیمی دادم

 

که رساند خبری از من تنها

 

به دل سرخ کبوتر که نشسته لب دیوار

 

یا که ریزد در آب که رساند آن آب

 

لب جویی که نشسته کودکی نابینا

 

که سرش در نظر آب عجیب است

 

ونمی داند آ ب پر از گِل گشته

 

می خورد اما اوبی خبر از خبر من

 

که نشستم بینا که به او گویم و آن

 

که چرا و که چرا .........

   

و رساند آن آب هرچقدرهم کم موی

 

خبری از نظرو لطف خدا

 

که در آن لحظه مرگ به تو گوید برخیز

 

و دگر از کوری خبری نیست تو را

 

پس بدان لحظه مرگ چشم را باز بس است

 

گفتن شکر خدا در همان خواب بس است

 

آنچه گفت در نظرت حور و بهشت

 

تو بگو کور بمانم نه چو خشت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:56  توسط یونس قاسمی   | 

 

 

وقتی خبر نداری چی به سرت میارن

 

می گن گنه کاری و به هیچی کار ندارن

 

می گن تو بنده نیستی باید بری جهنم

 

مگه خدا چه کردم که بی توبرمی گردم

 

تو گفتی که همیشه به جای من می مونی

 

اما ببین خدایا نرفته تو نمو ندی

 

دستای من خالی وقتی نگاه می کنن

 

خدا بگو که دستام فقط دعا می کنن

 

چشمای گر یون من دیگه طاقت ندا رن

 

به هیچی کارندارن فقط می خوان ببارن

 

آخه تا کی بمونم با یاد تو همیشه

 

تو گفتی با نموندن چیزی درست نمی شه

 

اینو بدون خاکیم از همه چی عاریم

 

فقط دلم پر شده از همه کس شاکیم

 

خدا بدون همیشه دلم زیر پاهاته

 

بگی میرم جهنم اما دلم باهاته

 

عزیزترین های من بستن به جونم اما

 

اگه تو این و بخوای می بندم بارو فردا

 

دوباره جون می گیرم با وعده های قلبم

 

بگی دروغ اما دوباره بر می گردم

 

از پشت هر پنجره تورو نگات می کنم

 

یک روز می گی خدایا چرا صدات می کنم

 

منم با غصه می گم ببین آخه خدایا

 

دیگه تموم عمرم بمونه واسه فردا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:49  توسط یونس قاسمی   | 

 

 

نمی دانم شاید قرن هاست متولد شده ام . هرچه بیشتر می اندیشم و بهتر می نگرم پی به اسرار جدیدی می برم

 

که مرا به قرن ها قبل می برد .تاریخ تولد من چه زمانی بوده است .

 

شاید بهتر باشد توئی که این مطالب را می خوانی همین جا هم فراموش کنی .

 

احساس می کنم میلیون ها سال قبل انسان نبودم ؛ تکه سنگی بودم در میان کوههای مرتفع و به هم چسبیده که

 

آرزوی بودن در بین حیواناتی که بر روی پیکرم قدم می زدن و با هم بازی می کردن را داشتم .

 

روزهای سرد و سخت زمستان و گرمای گرم و سوزان تابستان و ریشه سبزه و گل ها در بهار  و گذشت

 

زمان اینقدر مرا کوچک کرد که د یگربه خاطر نمی آورم .

 

دوباره نور خورشید ؛روزی دیگر؛ چراگاه سبز و بوی علف تازه صدای زنگوله ویک بز کوهی که  بر روی

 

 سنگ سخت و سرد کوهی  استوار ایستاده و نظاره گر طلوع خورشید است .

 

گویی دوباره من بودم .بی اختیار نگاهی به پائین پایم انداختم تنها سرمای سرد و سختی سنگ نگاه مرا به پائین

 

جلب می کرد  ونه چیز دیگری .!

 

باد صورتم را سرخ کرده بود .

 

با 4 دست و پای خودم می دویدم .زیبا بود آزادی – حرکت – جست و خیز  بوی علف- بوی زندگی

 

چند سالی گذشته بود دقیق یادم نیست چند سال ولی پیر شده بودم ریش بلند و چشمان خون رنگ من و خستگی

 

تن آزرده از سختی کوه توان حرکت کردنم را ربوده بود

 

یک نگاه ؛ یک برخورد و یک سقوط نگاهی به بالا انداختم تکه سنگی از کوه جدا شده بود و داشت مرا تا پائین

 

 کوه (انتهای مقصد ) همراهی می کرد .

 

صبح جمعه پایان انتظار .هورا امروز جمعست .

 

چرا بیدار نمیشی .! من بیدار شدم مامان .

 

آری دوباره من بودم . فرزند یک خانواده از جنس مذکر دوست و همکلاسی حمید . معروف به شلوغکار

 

بزرگ

 

شاید دوباره .شاید کی شاید چی ... راستی کجا

 

من یا.............

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:42  توسط یونس قاسمی   | 

 

لطف و نظرت گویا بر سر در پیمان بود

 

با عشق تو پیوستن هیچ از می و پیمان بود

 

رفتار و نظر در عشق از جانب قرآن بود

 

وحی و صنم و تفسیر درمانگه پیمان بود

 

افسانه هستی بخش در جان هر انسان بود

 

بوسیدن خاک وگل از ده یک پیمان بود

 

بنشین و ببین تقدیر بر سینه شتابان بود

 

له له زدن ومستی خنجر چه شتابان بود

 

آمد به سرش آن سنگ چون نقش حرامان بود

 

دستم چو گرفتش دست ساعت چه شتابان بود

 

جانی که قلم برداشت ؛ حکمش سر بی جان بود

 

گفتی که نگویم چون سر خط ته پیمان بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:41  توسط یونس قاسمی   | 

 

 

آفت زده ام ای نور ؛آفت زده ام ای عشق ؛آفت زده ام ای یار

 

گشاده رویی مکن با خود خموش باش و بگذر از دنیا ؛ خاطرم نگران محبت تست .اندیشه های من پوچ نخواهد

 

شد  ودور نخواهم ریخت ..

 

وجود متورم شده کلمات در ذهنم آتش درونم را صد چندان می کند .گویی از اعماق درونم آتشی به وصعت فریاد

 

 و به سنگینی دود غلیظ کوههای آتشفشانی به عرش غرش می کند و زنجیر بر پای بسته خودرا نشان فرمانده

 

آسمانها می دهد ؛اما گوئی او هم زنجیر بر پای بسته من را نمی بیند ....

 

چون او هم مرا همچون کودکان به تسلیم نصیحت می کند و از من شکر و سپاس این همه درد و رنج را طلب

 

می کند .

 

پشیمانی را رنگ و بوئی تازه ببخش با امید ؛ توبه ای کن بر دوست او را ببوس و ببخش و بگذر از پستی و

 

زخم های چرکیده کینه و هر آنچه که تو را از مسیرت دور می کند و خار شمار آنان را .

 

می سپارم تو را به دریایی سپید تا بشوید تن آلوده به خون آب وچاک چاک تو را .آری باز هم می گویم بگذر از

 

آنچه که در آن می نگریستی چشمانت را دوباره بشور ؛ پاک شو و پاکیزه کن ؛ آلوده و مخشوش و هراسان

 

گذر از خواب مکن .

 

 

شادی روح تن خسته تو با گذشت از غم دوران خواهد مرد . فکر سد باش بلند به تماشائی کوه و به گرانی خدا ؛

 

خواهشم را بشنو از پس کوه بلند  ؛چشم را باور کن .....چشم (مرگ )را باور کن در دل پیر جهان گرد که

 

خوابیده و حیران زده در تخت ؛ فرو رفته به بالش که کهن سال و چروکیده و خسته منتظر مانده در آغوش

 

 لحاف شاید امروز بمیرد و بگیرد پاسخ ...؟

 

 

 

لاجرم پاسخ این خواب بلند می دهد روح مرا بس آزار که زمانی چو بیدن شد دنیا ؛ می رسند همچو اجل بر سر

 

 تو که بگیرند پاسخ ....که چه کردی تو بر این جسم که دادیم تو را .... من ندارم پاسخ .شاید او(پیرمرد) داشته

 

 باشد پاسخ که بگوید به خداوند جزا .

 

 

روح من  تلخ و محتاج تن است ؛ روح من خسته از اندوه تن است .

 

شادیم را به گرانی  بفروش وقت عبور .گر گذشتم صبر کن گر گذشتم صبر کن .به دو ارزن بفروش .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:40  توسط یونس قاسمی   | 

 

بوی تن من خاطرست

 

عطر لباس کهنه توی اتاقم خاطرست

 

افسانه مرگ عزیز دست من وماها که نیست

 

وقتی کسی باید بره دیگه کسی با کسی نیست

---------

 

 

لعنت بر این سیاهی که می گذره چه آسون

 

هر جا که باشی می یاد می چکه مثل بارون

 

آروم آروم می شینه رو نفس های گرمت

 

اون می بره بی خبر از تو صدای قلبت

 

می گیره با دودستا ش از شونه هات که پاشی

 

می بردت آسمون تا که دوباره باشی

---------

 

فکر نکنی رسیدی به مقصد رهایی

 

اونجا خود خدا هم مونده سر دوراهی

 

ملائکه بی خبر از تو خبر می برن

 

اما خبر ندارن از تو نفس می برن

 

 

صدای قلب آشنا میاد به گوشت درراه 

 

چون می بره فرشته قلبتو واسه فردا

 

 

 

 

نمی دونم چی میشه وقتی که تازه می شه

 

دوباره تو چشم کی قلبم ستاره می شه

 

خدا کنه کسی شه که خاک پاش طلا شه

 

نذاره این قلب من با غصه هم نوا شه

 

وقتی که سر می زاره رو قبر من ستاره

 

انگار که بارون داره رو قبر من می باره

 

نفس نفس می زنم از همه پس می زنم

 

نمی دونم چی می شه وقتی نفس می زنم

 

صدای ناز مادر تو گوش هر کودکی

 

به یاد اون می یاره لحظه جون کندنی

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:39  توسط یونس قاسمی   | 

به من گفتی شکستی تو چه آسان

 

ز من آن عهد و پیمانت چه آسان

 

گمان کردی که من عهدم شکستم

 

گذشتم از تو و عهدم چه آسان ؟

 

ولی بشنو تو اینک راز این دل

 

نباشد جز صداقت رسم چه آسان

 

خدا میداند این بنده حقیر است

 

برای سنگ زدن بر دل چه آسان

 

بیا بگذر زمن ؛ من ناتوانم

 

درون دین ما از این چه آسان

 

تو گفتی با خدایت کن مناجات

 

نباشد راه و رسمش این چه آسان

 

بگفتم من جز این چاره ندارم

 

بیا با من که با این باز چه آسان

 

تو گفتی سجده کن بر خاک پاکش

 

بدان پیشانی است پایم چه آسان

 

تو گفتی گو به وقتش ذکر یا رب

 

بگفتم ذکر ندارد وقت چه آسان

 

زمین و آسمان گویند به هر دم

 

به ذکر الله مشغولیم چه آسان

 

تو گفتی بهر آن سجاده پهن کن

 

من آن سجاده ام خاکم چه آسان

 

تو گفتی بر حذر باش از می ناب

 

می  نابم تو باشی غم چه آسان

 

تو گفتی بر خدایت توبه ای کن

 

که او بخشد تو را آن دم چه آسان

 

به یک دم من نگشتم غافل از این

 

بگفتم توبه اش هر دم چه آسان

 

تو گفتی می گشاید حاجتت را

 

اگر آگه شوی از آن چه آسان

 

نمی دانم مگر آگه شدن چیست

 

نشستم در سرای آن چه آسان

 

صدای آب نازش شد بهانه

 

بگفتی من ندارم گوش چه آسان

 

بلی ؛گوش من از نامش بود پر

 

ندارم گوش دیگر باز چه آسان

 

مگر گوش من آن گوش تو ام نیست

 

نباشد هر دو گوش در سر چه آسان

 

بدان آنکه پرستی من پرستم

 

نباشد غیراز این جانا چه آسان

 

نکن از من گلایه بار دیگر

 

که من خاکم به پای تو چه آسان

 

تو چون گویی بمیرم من بمیرم

 

ندارم من حراس از جان چه آسان

 

بدانم نزد تو جانم صغیر است

 

بگیرم من زخود جانم چه آسان

 

کنم تقدیم تو قلبم چه ارزش

 

 

که تو آگه ترش باشی چه آسان

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 8:29  توسط یونس قاسمی   |